خشونتِ اصلاح
عباس ارض پیما
جهانی که در آن اصلاح بدون خشونت رخ می دهد، جهانی نیست که بخواهم در آن زندگی کنم.
ارنستو لاکلائو
تضاد کلاسیک میان انقلاب و اصلاح، ذیل پیش فرض وجود بنیانی اجتماعی، حول محور زمان صورتبندی میشد و میشود. انقلاب رخدادی است بنیان برانداز در زمان صفر (که در این لطیفه بازتاب مییابد: انقلابیون پس از شب انقلاب به چه کار مشغولند؟ احتمالا در کار بنیانگذاردنی نو، یا اعطای بنیانی نوین به نظم اجتماعی!)، و اصلاح، در مقابل آن، به معنای ایجاد تغییراتی است تدریجی که اغلب موضع عملی خود را حفظ بنیان موجود اعلام میکند. از این حیث اصلاحطلبی به مفهومی متناقض تبدیل میشود، زیرا از یک سو قایل به مداخلهای تدریجی است ـ که الزاما باید در محدوده مرزبندیهای قدرت صورت بگیرد ـ و از سوی دیگر این مداخله را در راستایی فاقد افق تعریف میکند. بدین معنا که در برابر زمان ـ محوریِ اراده مبتنی بر دگرگونی (دگرگونی تدریجی، پیوسته و …) دیواری غیر زمان ـ محور برپا میدارد: اصلاح تا جایی که با فلان بنیان، فلان مبانی و فلان اصول در تعارض قرار نگیرد. ریشه این تناقض را میتوان در خلطی معنایی یافت. از یک سو اصلاح به معنای اصلاح وضعیت موجود است، با در نظر داشتن منافع و مطالبات موجود و معین و نیز ناموجود و پیشبینیناپذیر. در این معنا اصلاحطلبی امری است درونماندگار و فاقد حدی استعلایی؛ به بیان دیگر، در برابر مطالبات متغیر، محتمل و ناهمگون، هیچ مولفهی تعریفکننده و حدگذارندهی از پیش موجودی که خود فارغ از در غلطیدن به فرایند اصلاح باشد وجود ندارد. از سوی دیگر، و در تقابل با معنای نخست، اصلاح به معنای اصلاح نظام حکومتی موجود است، یعنی همان رفرمیسم که معمولا همچون دشنامی سیاسی به کار میرود: رفرمیست یا خادم است و یا خائن. به دلیل برناگذشتنی بودن این تناقض در موضع اصلاحطلبی است که اصلاحطلبان در نهایت یا انقلابی میشوند و یا محافظهکارانی رو به زوال یا احتمالا فرصت طلب.
اما اگر این اصل را که جامعه دارای چیزی همچون یک بنیان است که میتوان آن را افکند و یا حفظ کرد کنار بگذاریم، معنای اصلاحطلبی نه در تعارض با انقلاب که در بر دارنده آن خواهد بود. از این منظر انقلاب وهلهای است که در آن پیروزیِ سوژهی در پی تغییرِ وضعیت موجود در «جنگ موقعیت»، یا جنگ بر سر مواضع، کثرتی از سویههای اجتماعی را فرا میگیرد. در این جا موضع به معنای مکانی نیست که سوژهای سیاسی را در خود جای داده، زیرا اساسا سوژه پیش یا پس از مکان ساخته نمیشود، این دو منطبق بر یکدیگراند، سوژهای که مکانی را اشغال میکند و مکانی که از آن سوژه میگردد در یک وهله ظاهر میشوند. اما موضع سوژه میتواند انباشته شود، تکثیر یابد، و یا البته محو شود. این امکان، همان گشودگیای است که از تقابلی (قطعا خشونت آمیز) پدید می آید.
از آن جا که هر اصلاحی موجد جابجایی در مرزبندی منافع نیروهای دخیل در روابط قدرت است، اصلاحطلبی فرایندی است مبتنی بر مبارزه ـ و در نتیجه از اساس خشونتآمیز ـ و نه مهندسی آرام و تدریجی جامعه، جامعهای با وفاق صددرصدی که در آن لشکری از مهندسان اجتماعی به پشتوانه مردم به اصلاح امور مشغولند. باید این تصور را که جامعه ساختاری مانند یک پازل دارد کنار گذارد، تصویری بنیادین که یکپارچگی مفروضی را پیشاپیش مقرر میدارد. پیامد رد این تصور همان ضرورت مواجهه، برخورد و ستیز میان مطالبات خواهد بود. در وضعیتی غیر دموکراتیک، مطالبات پیشاپیش همچون اموری برآورده ناشدنی اعلام می شوند، اموری که برآورده شدن شان در تعارض با چارچوب موجود روابط قدرت است. در چنین جامعه ای، مطالبات جنسی، قومی، صنفی و … نه به مثابه اجزایی منفک از هم که در گفتاری بوروکراتیک می بایست پی گرفته شوند، بل جزئیت هایی هستند که می توانند هم ارز شده و از این سوی مرزی آنتاگونیستی، آن سو را مورد خطاب قرار دهند. به بیان دیگر در شرایط مبتنی بر مرزبندی آنتاگونیستی مطالبات از محتوای جزئی خود تهی می شوند، مطالبات جنسی، قومی، صنفی و … جنسی، قومی، صنفی و … نیستند. این گونه است که مطالبه نه جزئی قابل مدیریت بل نماینده کلیتی «سیاسی شده» می شود. شرط سیاسی شدن، شرط تشکیل شدن «مردم سیاسی»، مشارکت در مطالبه ای است که برآورده شدن اش پیشاپیش امکان ناپذیر است. بنابراین پی گرفتن مطالبات، یا به عبارت دیگر تحمیل گفتاری بر مبنای مطالبات، در شرایطی سیاسی شده به معنای تداوم سیاست خواهد بود، مبارزه ای در همه جا.
شرط وجود جامعهای آزاد دقیقا ظهور این خشونت آنتاگونیستی است. زیرا وجود آنتاگونیسم بدین معناست که امر اجتماعی نه کثرتی از خطوط منشعب گشته از یک مرکز، یک بنیان، یک اصل و… بلکه فضایی ناهمگن، آکنده از نقاط آغاز بسیار است که خطوط برآمده از آنها ممکن است همسو شده یا یکدیگر را قطع کنند. دقیقا به دلیل همین امکان تصادم است که میتوان از آزادی سخن به میان آورد، آزادی به مثابه افقی همواره پسرونده که اساسا نباید بدان دست یافت، زیرا جامعه تماما آزاد تفاوتی با جامعه تماما مقید نخواهد داشت. بنابراین آغاز حرکت به سوی آزادی سکنی گزیدن در روزنههای آنتاگونیستی است، گشودن و گستردن آنها.
نظرات بسته است.