بهای حقیقت

نوشته شده در قسمت : مقاله توسط : شوند

عادل مشایخی

فوکو اراده به دانستن را با تحلیلِ «فرضیه­ی سرکوب» آغاز می­کند. این فرضیه در قلمروِ سکسوالیته، گونه­ای صورتبندی مناسباتِ سکس و قدرت است، اما قابلِ تقلیل به این قلمرو نیست. در واقع بنیادِ فرضیه­ی سرکوب برداشتی از قدرت است که فوکو برداشتِ حقوقی-گفتمانی از قدرت می­نامد، برداشتی که جغرافیای کنشِ نظری و عملی انتقادی را در روزگار ما درنوردیده است. درست از همین­روست که می­توان مسائلِ نظری و عملی متفاوت را مقابلِ مفهومِ فوکو نهاد و آن را از قلمروِ سکسوالیته گسست. حاصل این کار یک ماشینِ مفهومی است که به کارِ تحلیلِ انتقادی نظریه­های امروزی قدرت می­آید، نظریه­هایی که در قالب­های متفاوت، از «تحلیل تاریخی و انضمامی وضعِ موجود» گرفته تا رهنمودهای پیامبرانه در صحنه­ی سیاستِ ناب، به بازار می­آیند.

فرضیه­ی سرکوب در قلمروِ سکسوالیته، خود را در قالبِ تاریخی مقدس عرضه می­کند. این تاریخِ مقدس با یادآوری نوستالژیکِ بهشتی گمشده آغاز می­شود، با نشانه­گذاری ندامت­آمیزِ لحظه­ی هبوط ادامه می­یابد، و با سخن­سرایی دربابِ امید و انتظارِ آینده­ی موعود به پایان می­رسد. گناهِ نخستین در دوره­ی ویکتوریا به وقوع می­پیوندد. در بهشتِ پیشاویکتوریایی «کلمه­ها بدونِ توداری افراطی و چیزها بدون پرده­پوشی بیش از حد به کار می­رفتند»؛ در غیابِ قدرت، سکسوالیته آزادانه «دیده» و «گفته» می­شد. با فرارسیدنِ قرنِ هجدهم عصر سرکوب آغاز می­شود، قفسِ آهنینِ قدرت سکسوالیته را به دام می­اندازد. اوجِ دراماتیکِ تاریخ مقدس، لحظه­ای است که زوجِ مشروع و تولیدِمثل­گر قانون وضع می­کند: لحظه­ی تلاقی قدرت با سکسوالیته. هر آن­چه با الگوی تحمیلی این رابطه­ مطابقت ندارد، به ناکجاآبادِ تاریکی و سکوت تبعید می­شود. محدوده­ی گفتار و رفتارِ مشروع اتاقِ والدین است. واپسین دوره­ی این تاریخِ، دورانِ رهایی است، و رهایی ممکن نیست مگر با پرداختِ کفاره­ی گناهِ نخستین. بهای رهایی مردن در قالبِ تنی است که بر اساسِ قانون و تخطی از قانون زندگی می­کند؛ فقط با چنین مرگی است که می­توان به رستاخیز در بدنِ راستین امید بست. رستاخیز بازگشتِ امرِ سرکوب شده است، تلالوِ حقیقت.

فوکو پیش از تحلیلِ «الهیاتِ سیاسی سکس»، از دلایلِ رواج فرضیه­ی سرکوب می­پرسد. چرا صورت­بندی مناسباتِ قدرت و مقاومت برحسبِ سرکوب اینچنین رضایت­بخش است؟ نخستین دلیل سهولتِ تحلیل در قالبِ فرضیه­ی سرکوب است. فرضیه­ی سرکوب الگوریتمی نظری پیش می­نهد که تحلیلگر را از تلاش برای صورتبندی مسائل و کلنجاررفتن با مفاهیم معاف می­کند. به­یاری فرضیه­ی سرکوب می­توان به جای رویارو شدن با بحرانی که اندیشیدن را به ضرورتی تخطی­ناپذیر بدل می­کند، طبقِ دستورالعمل­های نظری صریح به جمع­آوری شواهد پرداخت و از کامل­کردنِ پازلِ همیشگی به شوق آمد و از شکست پروژه­های نظری رقیب سخن گفت. به این­ترتیب، یک چارچوبِ مفهومی واحد به کارِ تحلیلِ شبه انتقادی «همه­چیز» می­آید، از تراژدی­های یونانی گرفته تا ملودرام­های هالیودی، از جنگ­های ایران و یونان باستان تا جنگِ خلیج فارس، از تبعید یهودیان در قرنِ پنجم قبل از میلاد تا آوارگی فلسطینیان در قرنِ بیستمِ بعد از میلاد و سرانجام از آشویتس و داخائو تا گوانتانامو و ابوغریب [و کهریزک]. به این ترتیب، بندبازی بر فراز تاریخ با ادعای نگرشِ تاریخی سازگار می­شود، و به نظریه­پرداز اجازه می­دهد هر آن­چه را نمی­پسندد، حتی اگر وامی عظیم به­ آن داشته باشد، به باد ناسزا بگیرد.

فوکو از دومین دلیل با عنوان ضمانتِ تاریخی و سیاسی یاد می­کند. فرضیه­ی سرکوب بر بلاواسطه­گی واقعیتِ تاریخی سرکوب استوار است، واقعیتی که به­هنگامِ تببین­شدن نیز از اعتبارِ تاریخی یکسانی بهره می­برد: واقعیتِ بدیهی سرکوب بر توسعه­ی سرمایه­داری از قرنِ هجدهم به بعد منطبق است. در تناظر با مراحلِ متفاوتِ توسعه­ی سرمایه­داری می­توان رابطه­ی سکس و قدرت را در قالب فرمان­های متفاوت صورت­بندی کرد، فرمان­هایی که حتی وقتی به افراط در لذت امر می­کنند، ضمنِ تضمینِ روندِ انباشتِ سرمایه، «امرِ واقعی» را از حوزه­ی امور مجاز بیرون می­گذارند. سومین دلیلِ رواجِ فرضیه­ی سرکوب چیزی است که فوکو منفعتِ گوینده می­نامد. با سخن گفتن از امر سرکوب­شده می­توان ژستِ­ انقلابی گرفت و در مقامِ پیامبرِ حقیقت بر طبلِ توخالی سیاستِ ناب کوبید، «از همین روست آن طمطراق و تشریفاتی که امروز با هرگونه سخن­پردازی دربابِ حقیقت همراه است».

ماشین مفهومی فرضیه­ی سرکوب مرکب از پنج مولفه است.

۱) واقعیتی از پیش موجود و بی­واسطه که گاه در قالبِ غیاب حضور دارد. کارکردِ اصلی این مؤلفه تثبیتِ اختلاف سطحی منطقی بر اساسِ ثنویتی متافیزیکی است. این واقعیتِ از پیش موجود، ممکن است هیچ تعینی نداشته باشد، اما در هر حال درمقامِ علتی متعال بنیادِ هرگونه تعین قرار می­گیرد. تعالی­گرایی ناشی از این مفهوم با گونه­ای درونماندگاری هندسی ناسازگار نیست، چراکه در واقع ثنویت است که واحد را در برابرِ کثیر قرار می­دهد، و کثیر را به عرصه­ی غیابِ واحد بدل می­کند. با برقرارشدنِ اختلاف ­سطح و ارتفاعی از این دست، هر تجربه­ی زیسته به گامی در مسیرِ سلوک بدل می­شود، گامی «از» یا «به» سوی حقیقت. فوکو در مراقبت و تنبیه این مولفه را در قالبِ سنتی تحلیل می­کند که عقیده دارد «دانش تنها در آن­جایی می­تواند وجود داشته باشد، که مناسباتِ قدرت در تعلیق­اند و دانش صرفاً بیرون از حکم­ها و اقتضا­ها و منافعش می­تواند توسعه یابد.

۲) قانون. حقیقت با وضع و استقرارِ قانون به سکوت وداشته می­شود. در قالب همین مؤلفه است که اصلِ سرکوب صورتبندی می­شود. قدرتِ سرکوبگر همان قانون است: یگانه رابطه­ی قدرت رابطه­ی حاکم و محکوم است، و حکمِ حاکم امر به نیستی است. سکوت! فرمانِ حاکم مانعی است بر سر راهِ حقیقت. اِعمالِ قدرت مبادله­ی حقیقت با قانون است، بهایی که حقیقت در این معامله می­پردازد سکوت است.

۳) آشکارشدنِ حقیقت. مبادله­ی حقیقت با قانون مبادله­ای پایاپای نیست، همواره مازادی هست که از دست قانون می­گریزد. آن­چه قرار است درمقامِ جانشینِ حقیقتِ مسکوت سخن بگوید تپق می­زند: بازگشتِ امر سرکوب شده. حقیقت در قالبِ سمپتوم­ها چشمک می­زند. سمپتوم: فریادِ بی­صداها. «کنشِ سیاسی ِناب» با اتکا به این مؤلفه صورتبندی می­شود؛ «کوچک­ترین تلألوِ حقیقت مشروط به سیاست است». وارونه­ی این جمله­ی فوکو شعارِ هواداران استقلالِ امرِ سیاسی است: «هرگونه امکانِ سیاست درگروِ تلألوِ حقیقت است».

 ۴) واژگونی قانونِ جهانی. پیش از آن­که جای خالی حقیقت دیده شود، جهان تحتِ سیطره­ی قانونِ بلامنازعِ خود پیش می­رود. هر خلأ بُرداری است که به سوی حقیقت اشاره می­کند، و بی­اعتباری قانون را نشان می­دهد. سپمتوم نشانه­ی نقص و عیبِ نظمِ ایجابی حاکم بر جهان نیز هست؛ دانشی که در قالبِ قانونِ حاکم صورتبندی شده است دانشِ راستین نیست، با تلألوِ حقیقت، جهانِ قانون در شبی تیره فرو می­رود؛

۵) بشارتِ روزگاری دیگر و نویدِ سعادتِ جاودان. کلیسایی فراسوی قانون، جامعه­ای فارغ از قدرت، گرچه ­گاه ممکن است این سعادت ناممکن باقی بماند و یگانه کارکردش تضمینِ تجربه­ی خلأ و پیشگیری از دل­سپردن به وسوسه­ی قانونِ واژگون باشد.

 ماشینِ انتزاعی برساخته از این مؤلفه­ها، با همین شاکله­ی آشنا و قدیمی، به بنیاد شکلی از الهیاتِ سیاسی بدل شده است که در قالب­های گوناگون و با کارکردها و غایت­های متنوع فعلیت می­یابد:

«وعظِ عظیمِ ‌‌‍[سیاسی]- که متألهان زیرک و آرای مردمی خود را داشت – از چند دهه­ی پیش بدین سو جوامعِ ما را درنوردیده است؛ این وعظ نظمِ قدیمی را به بادِ انتقاد گرفته، ریاکاری­ها را افشا کرده و حقِ امرِ بی­واسطه و امرِ واقع را ستایش کرده است؛ این وعظ رؤیای شهرِ دیگری را پرورانده است.»

فوکو در «دیوانگی و جامعه» از طردِ دیوانگی سخن می­گوید. در نگاهِ نخست چنین می­نماید که فوکو در این متن وضعیتِ دیوانگی در جوامعِ غربی را بر اساسِ فرضیه­ی سرکوب تحلیل می­کند، گویی در این عرصه نیز او تا مقطعی خاص برمبنای اصلِ سرکوب می­اندیشیده است و با «شکست» پروژه­ی فکری خود طریقی دیگر در پیش­گرفته است. از سوی دیگر، فوکو در مراقبت و تنبیه نیز ایده­ی طرد را مطرح می­کند. در نخستین صفحات فصلِ سومِ این کتاب با عنوانِ سراسربینی، «دو شیوه­ی متفاوتِ اعمالِ قدرت» مقایسه می­شود. در یک سو حبسِ بزرگ و در سوی دیگر تربیتِ درست. هر یک از این دو روشِ اعمالِ قدرت پاسخ به مسئله­ای خاص است؛ «جذام و جدا سازی­اش، طاعون و تقسیم­بندی­هایش». جذامی طرد و به مکانی محصور تبعید می­شود، اما طاعونی­ها در شبکه­بندی تاکتیکی دقیقی گرفتار می­آیند. آیا این متن قدرتِ سرکوبگر را با قدرتی از نوع دیگر مقایسه می­کند؟ آیا سرکوب روشی مستقل برای اعمالِ قدرت است؟

«دیوانگی و جامعه» حوزه­های کردار را به چهار مقوله تقسیم می­کند: کار یا تولیدِ اقتصادی، سکسوالیته، زبان یا گفتار، کردارهای تفننی نظیر بازی­ها و جشن­ها. در هر جامعه­ای افرادی وجود دارند که رفتارشان با قواعدِ تعین­یافته در یکی از این عرصه­ها هم­ساز نیست، افرادی که «بیرون» از چرخه­ی تولید یا بازتولید اجتماعی قرار دارند، از هنجارهای زبانی می­گریزند، یا از بازی­ها و جشن­ها طرد می­شوند. دیوانه فردی است که از همه­ی این عرصه­ها طرد می­شود. تحلیل فوکو در ظاهر فصلی است در الهیاتِ دیوانگی: هنجارهای چهار عرصه­ای که بر می­شمرَد درمقامِ بخش­های متفاوتِ قانونی واحد، دیوانه را از نظمِ نمادین بیرون می­گذارند؛ دیوانه در مقامِ استثنا عقل را به منزله­ی قاعده ممکن می­کند؛ دیوانه سروشِ حقیقت است؛ صدای او قانونِ جهان را واژگون می­کند؛ دیوانگی بشارتِ جهانی دیگر است. اما در تحلیلِ فوکو هیچ اثری از این شور و شوقِ عارفانه نیست. فوکو در حرکتی واحد از فرضیه­ی سرکوب دور می­شود و در مقابلِ آن موضعی انتقادی می­گیرد: جوامعِ مختلف تاکنون دیوانه را طرد و منزلتی دینی، جادویی، تفننی، یا آسیب­شناختی به او اعطا کرده­اند. سرکوب تاکتیکی است که در روش­های متفاوتِ اعمالِ قدرت، کارکردها و جایگاه­های متفاوتی پیدا می­کند. نقدِ فوکو از فرضیه­ی سرکوب نقدِ معرفت­شناختی نیست، او واقعیتِ سرکوب را انکار نمی­کند: «من نمی­خواهم بگویم که سکسوالیته در جوامعِ سرمایه­داری و بورژوازی ما سرکوب نشده است و از یک نظامِ آزادی همیشگی برخوردار بوده است، من نمی­خواهم بگویم که قدرت در جوامعِ ما بیش­تر تساهل­گر است تا سرکوب­گر.» طرحِ نظری فوکو را در نقدِ فرضیه­ی سرکوب و عرضه­ی مفهومی ایجابی از قدرت، نباید چکامه­ای در ستایشِ وضعِ موجود و تلاشی برای «انتقادِ سازنده» انگاشت. سرشتِ رادیکالِ پروژه­ی انتقادی فوکو را با توجه به استراتژی او در نقدِ فرضیه­ی سرکوب می­توان درک کرد. یکی از محورهای پروژه­ی فوکو تحلیلِ رابطه­ی قدرت و دانش است، فرضیه­ی سرکوب در امتدادِ همین محور موردِ تحلیل قرار می­گیرد. نقدِ الهیات­­گرا به شیوه­ای سنتی به تقسیمِ انواعِ دانش بر اساسِ رابطه­ی آن­ها با حقیقت می­پردازد، در این میان دانشی وجود دارد که رابطه­ای فارغ از سرکوب با حقیقت دارد، در عین حال، خطوطِ این رابطه را با سماجت­ورزیدن در تعقیبِ امرِ سرکوب شده می­توان ترسیم کرد. (تقسیم بندی لاکانی گفتمان­ها، و رقابتِ نفس­گیر در ابداع، گسترش و کاربرد برچسب­ها علیهِ رقبا:«گفتمانِ ارباب»، «گفتمانِ دانشگاهی»، «گفتمانِ هیستریک»، «گفتمانِ عارف»؛ و اهدای تاجِ افتخار به خودی­ها: «گفتمانِ روانکاو») اما در «دیوانگی و جامعه»، کلامِ دیوانه سمپتومِ حقیقت نیست، نظامِ دانش است که کلامِ دیوانه را ضمن طرد او منزلتی خاص می­بخشد. قدرتی که طرد می­کند، جذامی یا دیوانه را به فضایی خارج از دانش تبعید نمی­کند. «دیوانگی و جامعه» مثال­هایی از منزلت­ِ دیوانه نسبت به زبان عرضه می­کند. از یکسو زبانِ دیوانگان به منزله­ی زبانی بی­ارزش طرد می­شود، و از سوی دیگر به مثابهِ زبانی گویای حقیقت ستایش می­شود. دلقک در دربارهای قرون وسطی، جلوه­ای است از نهادی­شدنِ کلامِ دیوانه: در نظامِ دانشِ جاری دلقک بی هیچ نسبتی با اخلاق و سیاستِ جاری، و فارغ از مسئولیت، حقایقی را به زبان می­آورند که انسان­های عادی از بیانِ آن­ها عاجزاند. مثالِ دیگر جایگاه­های متفاوتِ ادبیات در نظام­های متفاوتِ دانش­است. از اواخرِ قرنِ هجدهم تا اوایلِ قرن بیستم برای تأسیسِ قلمروی جدید در ادبیات باید دیوانه بود یا تظاهر به دیوانگی کرد. فوکو در این مورد به بودلر، نیچه، آرتو، رمون روسل، بلیک و هولدرلین اشاره می­کند. از دیدگاهِ جایگاهِ کلامِ دیوانه در نظامِ دانش-قدرت، کسی که آرتو را پیامبرِ حقیقت می­داند، تفاوت چندانی ندارد با روانکاوی که او را اسکیزوفرن تشخیص می­دهد و حکمِ بستری شدن­اش را در آساشگاهِ روانی صادر می­کند. (فوکو تصریح می­کند که در تاریخ جنون هدفِ او به­هیچ­وجه ستایشِ دیوانگی نیست: «چند روانپزشک را می­شناسم که هنگامِ ارجاع به این کتاب در گفتگو با من، آن را… «ستایشِ دیوانگی» خواندند! کسانی را می­شناسم که این کتاب را دفاعی از ارزش­های مثبتِ دیوانگی در مقابلِ دانشِ روانپزشکانه می­دانند… البته، در تاریخِ جنون مطلقاً مسئله این نیست»)

در درونِ نظامِ دانش سطوح و منزلت­های متفاوت از یکدیگر تفکیک می­شوند و برخی از سطوح در آن ­سوی مرزهای دانش قرار می­گیرند، اما مرزِ دانش درونِ دانش است. فوکو مرزهای دانش را به درون دانش منتقل می­کند: آن­چه نمی­توان گفت یا کرد نیز بخشی از دانش است.

«خودِ سکوت و چیزهایی که گفتن یا نام بردنشان ممنوع بود و ضرورتِ ملاحظه­کاری در بینِ برخی گویندگان، همگی نه محدوده­ی مطلقِ گفتمان، یعنی کرانه­ی دیگری که این سکوت با مرزی سفت و سخت از آن جدا شود، بلکه بیشتر عناصری­اند که در کنارِ گفته­ها و به همراهِ آن­ها و در نسبت با آن­ها، در استراتژی­های کلی عمل می­کنند.»

این امر به رابطه­ی­ قدرت با دانش بر می­گردد. یکی از تکنیک­های مناسباتِ قدرت در تولیدِ دانش تبدیلِ مطرود به سخن­گوی حقیقت است – حقیقتِ دینی، ادبی، سیاسی، آسیب­شناختی و غیره. سرکوب به منزله­ی بخشی از ماشینِ قدرت ترفندی است برای تولیدِ دانش.

«تمامِ این عناصرِ منفی –ممنوعیت، رد، سانسور، انکار- که فرضیه­ی سرکوب آن­ها را در یک سازوکارِ عظیمِ مرکزی به­منظورِ نه گفتن گرد می­آورد، بی­شک فقط قطعاتی­اند با نقشی موضعی و تاکتیکی در به گفتمان­درآوردن و در تکنیک قدرت و ارده به دانستنی که نمی­توان تا حدِ این عناصر فروکاستشان.»

 «حقیقت» نه بیرون از دانش بلکه درونِ آن است، و یکی از شگردهای دانش برای ترویجِ حقیقتِ ساخته­ی مناسباتِ قدرت، معرفی حقیقت به­منزله­ی امری بیرونی است؛ دانشِ سیاسی با فراهم آوردنِ موقعیتِ سوبژکتیوِ کنش­گرِ سیاسی ناب، برای حقیقتی که محصولِ مناسباتِ قدرت است، مومنانِ وفادار گرد می­آورد، و کسی که از این جایگاهِ به ظاهر متعال و بیرونی به «نظمِ ایجابی وجود» می­نگرد، خود را سوژه­ی تولیدگرِ حقیقت می­پندارد، غافل از اینکه هیچ رویدادی رخ نداده است، بلکه فقط یک موقعیتِ سوبژکتیوِ جدید در نظامِ دانش اشغال شده است. ارتباطِ سوژه و حقیقت که این روزها ساده­لوحانه ابداعی جدید و انقلابی در عرصه­ی فلسفه قلمداد می­شود، از آغاز تا پایانِ فعالیتِ فکری فوکو یکی از درونمایه­های ثابتِ آثارِ او بوده است. این درونمایه و شیوه­ی پرداختِ آن در آثار او سلاحی است برای مقابله با احیای اسطوره­ی سوبژکتیویته­ی حقیقت­مند. فوکو در گفتگویی با ژرار ژوله در سالِ ۱۹۸۳ محورهای سه­گانه­ی پروژه­ی انتقادی خود – دانش، قدرت وسویه­ای از رابطه­ی خود با خود- را در قالبِ چند پرسش جمع­بندی می­­کند، پرسش­هایی که پاسخ به هریک از آن­ها جلدی از آثار او را به خود اختصاص داده­اند: سوژه به چه بهایی می­تواند حقیقت را در موردِ خود بگوید؟ سوژه به چه بهایی می­تواند حقیقت را در موردِ خود در مقامِ یک دیوانه بگوید؟ (تاریخ جنون) سوژه چگونه می­تواند حقیقت را در موردِ خود در مقامِ یک بیمار بگوید؟ (زایشِ درمانگاه) چگونه و به چه بهایی سوژه می­تواند حقیقت را در موردِ خود در مقامِ بزهکار بگوید؟ (مراقبت و تنبیه) سوژه به چه بهایی می­تواند حقیقت را در مورد خویشتن در مقامِ سخن­گو، کارورز، یا سوژه­ی زنده بگوید؟ (کلمه­ها و چیزها) سوژه به چه بهایی و چگونه می­تواند حقیقت را در مورد خود در مقامِ سوژه­ی لذتِ جنسی بگوید؟ (اراده به دانستن) پرسش از چگونگی و بهای گفتنِ حقیقت، دقیقاً سبکی از مسئله­آفرینی است که دانش را در نسبت با مناسباتِ قدرت قرار می­دهد، و حقیقت را رمززدایی می­کند؛ پاسخِ این پرسش­ها در تحلیلِ مناسباتِ قدرت نهفته است. تلاش­های نظری معاصر برای صورتبندی کنشِ سیاسی ناب و آیین­های بزرگ­داشتِ امر سیاسی درواقع عرضه­ی رهنمودهای نظری و عملی­اند برای کمک به سوژه تا در چارچوبِ «دانشِ راستین»، حقیقت را در موردِ خود درمقامِ سوژه­ی سیاسی بگوید. اما می­توان همراه با فوکو پرسید چگونه و به چه بهایی، از رهگذرِ درگیر شدن در کدام مناسباتِ قدرت، با به بدوش کشیدنِ چه رمزهایی، با تحملِ کدام داغ­ها، و با شرکت در چه آیین­های تشرفی، می­توانم حقیقت را در موردِ خود درمقامِ سوژه­ی سیاسی بگویم؟ [۱]

[۱] البته مومنان چنان سخن می­گویند که گویی تبدیل­شدن به سوژه­ی سیاسی هیچ بهایی ندارد، فقط باید به امرِ سرکوب شده لبیک گفت، هم­چنانکه پولوس قبولِ شریعتِ یهودی و مختون شدن را شرطِ مسیحی شدن نمی­دانست و صرفِ ایمان به «رازِ صلیب» را در تحققِ این امر کافی می­دانست. اما در کدام آیین­ها بهای مسیحی­بودنِ پولوسی را باید جستجو کرد؟ نامه­های پولوس فقط یکی از منابع کشفِ بهای نظری، نهادی و اخلاقی این شکل از بودن­اند.

dv-logo

نظرات بسته است.