زندگی­ها، بدن­ها، شورها

نوشته شده در قسمت : یادداشت توسط : شوند

افشین جهاندیده

چهاردهمین بیانیه­ی میرحسین موسوی از چه رو اهمیتی شگرف دارد؟ درست است که نگاه تاریخی بیانیه آن را به متنی بس موجز اما بسیار دقیق و ژرف از «چهل و پنج سال تاریخ معاصر» بدل می­کند؛ درست است که این بیانیه در آستانه­ی سیزدهم آبان ماه، حضوری است دیگر در آن­چه شاهدش بودیم؛ درست است که لحن غنائی و سبک بیانیه با آن بازی مکررش با عدد سیزده، بیانیه را بی آن­که به هیچ مانیفست ادبی نیاز داشته باشد، به داستانی کوتاه و درخور تحسین بدل می­کند؛ درست است که بیانیه بیانگر شورها، دلهره­ها، نگرانی­ها، سوال­ها، دعاها، پیروی­ها و فراخوان‌هاست؛ درست است که بیانیه­ی چهاردهم، متنی ادبی، سیاسی، تاریخی و فلسفی است. اما این همه­ی ماجرا نیست و آن چه این بیانیه را از اهمیتی شگرف برخوردار می­کند، بسی فراتر از همه­ی این­هاست.

 ◊◊◊

 گفتمان سیاسی یک صد سال اخیرمان ترکیبی است از مولفه­های بسیار که همچون گنجینه­ای گشاددستْ طیف گسترده­ای از جریان­های فکری و گرایش­های سیاسی را خوراک داده­است، از دستِ راستی­ها و لیبرال­ها تا رادیکال­ترین چپ­ها؛ از آن میان دو مولفه کارکردی محوری دارند و الباقی همچون مولفه­هایی اقماری بر گِرد آن دو می­چرخند: ۱) قدرت یک نسبت نیست، یا به عبارت دیگر، قدرت یک نسبت یک‌سویه است؛ ازیک­سو، حاکمان، حکومت، دولت، نهادها و به­طور اعم «فرادستان» که صاحبان مطلق قدرت­اند؛ و ازسوی­دیگر، محکومان، اتباع، مطرودان و به­طور کلی «فرودستان» که فاقد هر گونه قدرتی­اند. سرشت چنین قدرتیْ سرکوب­گری است و فرودستان سرکوب­شدگان­اند؛ چنین قدرتی همواره از بالا به پایین اعمال می­شود و مسیر حرکت قدرت یک سویه است. حکومتْ دولت ساخت­بخش و تعین­بخش است و فرودستان تعین­پذیران­ اند؛ حاکم قدرقدرتی است که می­تواند اعلام وضعیت استثنایی کند و فرودستان راهی جز تبعیت یا خروج از دولت-شهر ندارند؛ و سرانجام، حکومتْ قانون وضع می­کند. به­دیگر سخن، قانون تبلور قدرت سرکوب­گر است. ۲) آگاهی راستین، دانش و حقیقت هر آن جایی هست که قدرت در تعلیق است؛ و آگاهی کاذب (ایدئولوژی) سلاح قدرت است برای تحمیق هر چه بیش­تر فرودستان. همواره سپاهی از فرزانگان و نخبگان هستند که بیرون از قدرت، به حقیقت دسترسی دارند و آنان یگانه کسانی­اند که می­توانند توده­ی فرودست بی­صدا را با حقیقت آشنا کنند و بشارت جهانی دیگر به دور از قدرت و سرکوب­گری و قانون دهند: روشن­‌ضمیران حقیقت­یاب ( اتهام­زنی به علوم انسانی و دفاع از آن در همین چارچوب است).

اخلاق این گفتمانْ مرگ­محور است و زُهد آن حکم به مرگ می­دهد؛ چه مرگ در قالب شهادت‌طلبی، چه مرگ در برون­رفت از نظم نمادین و چرخه­ی قانون/تخطی از قانون. این اخلاقْ ناشکیبا و تخریب‌گر است. برای این اخلاق، گذشته تاریخِ سرکوب است و آینده رستاخیزی‌ است از پی مرگ. زُهد این اخلاق اکنون ندارد، زهد آن همواره در پی رهایی از قفس بدن است و اگر هم زمانی به وفاداری به میل فرا می­خواند، این فراخوان صرفاً خواست هیچ را مجاز می­دارد. این زهد خوارداشت بدن و میل است؛ از خودگذشتگی و شهادت­پیشگی.

 ◊◊◊

 آیا نمی­توان بیانیه­ی چهاردهم میرحسین موسوی را گواه بروز گسستی از این گفتمان سیاسی صد سال اخیرمان به­شمار آورد، و از همین­رو اهمیتی شگرف برایش قائل شد؟ بیانیه­ی چهاردهم بیانیه­ی بدن­ها، زندگی­ها و شورهاست، در این بیانیه، قدرت نسبتی دوسویه یا چندسویه دارد؛ قدرت همه‌جا هست، نه این­که قدرت فراگیر است، بلکه قدرت از همه‌جا می­آید، قدرت از خلال بدن­ها و زندگی­ها عبور می­کند: «دقت کنید که فقط در نگاه مردم این همه قدرت وجود دارد؛ دیگر یگانه نسبت قدرت، نسبت حاکم و محکوم نیست تا آنجاکه اساساً تقلیلی میان این دو وجود ندارد؛ یکی هست و دیگری نیست». و این از آن­رو نیست که محکومان و سرکوب­شدگان و حاشیه­نشینان به حقیقت دست­یافته­اند، (و مثلاً به یُمن علوم انسانی) آگاه شده­اند یا صدای­شان در مرکز شنیده شده­ است، بلکه ازآن­روست که «این زندگی­های ماست که به هر امری در نظم ظاهریِ جامعه معنا می­بخشد». دیگر این دولت نیست که ساخت می­بخشد؛ دیگر این بدن­ها، دست­ها، نگاه­ها، دهان­ها و زندگی­هاست که به هر آن چه هست، چه خوب و چه بد معنا می­دهد؛ دیگر «نه با شکستن این نظم»، نه با برون­رفت، نه با تخریب تمام­عیار، بلکه با «تغییر معنادادن به آن، از راه زندگی­های­مان صحنه­ی جامعه را تغییر داده­ایم»، و حال دیگر چه نیازی به شکستن این نظم داریم درحالی‌که در هر شرایطی این ما هستیم که با زندگی­های خود به آن جهت می­دهیم. نبرد دیگر صرفاً در خیابان نیست، نبرد پیوستاری است که از نسبت خود با خود تا نسبت ما با حکومت تداوم دارد: «ساختارهای سیاسی اگر بهترین نظم ممکن هم باشد، به چه کار می­آید، اگر زندگی­های ما به آن اعتبار نبخشد؟» ازهمین­رو آن چه اهمیت می­یابد اکنون ماست، اکنون بدن­های ما، اکنون زندگی­های ما، چه هر آن­چه خطرناک و نفرت­انگیز است، هر آن­چه جا می­ماند و عقب­افتادگی است، تنها در صورتی اصلاح­پذیر است که «زندگی­های ما اصلاح­شان کنند». آن هم نه در حرکتی از بیرون، بلکه در حرکتی درون­ماندگار، چه این زندگی ماست که درون­ماندگار این همه است. این به معنای آن نیست که میان مرگ و زندگی شکاف عمیقی وجود دارد. مرگ و زندگی هم­گستره­اند، مرگ و زندگی درون­ماندگار یکدیگرند؛ اما قدرت سبز نیرویش را از مرگ نمی­گیرد، بلکه از زندگی سرچشمه می­گیرد؛ از نیروی لیبیدو. دیگر از رهبران روشن­ضمیر خبری نیست، چون سیزدهم آبان میعادی بود که از نو به­یاد آوریم در میان ما «مردم رهبران‌ اند» و این چنین است که زمین تغییر می­کند، زمان تغییر می­کند و از آن هم مهم­تر بدن­ها، زندگی­ها، شورها تغییر می­کند و نشان می­دهد که مردم دستاوردهای چهل­وپنج سال معاصر خود را ازدست ­نداده­اند.

 ◊◊◊

 انقلاب ۵۷ شوریدن بدن­ها بود، شوریدن برای آن­که بدن­ها چوب­های فرمانبر و خشک نباشند، اما این شوریدن رو به سوی مرگ داشت. جنبش سبز نیز شوریدن است، بازهم برای آن­که  بدن­ها خشک نباشند؛ لیک این بار شوریدن به‌سوی زندگی.

dv-logo

نظرات بسته است.