شعر تن‌های متحد

نوشته شده در قسمت : یادداشت توسط : شوند

بابک مینا

تن غمین است، افسوس! من همه­ی کتاب­ها را خوانده­ام.
گریختن! گریختن به دورادور! حس می­کنم تمامی پرندگان
مست آن­اند که مه و آسمان­های ناشناخته در میان­شان گیرد!

                                                       ( مالارمه)

ماریو بارگاس یوسا در رمان سوربز زوال استبداد تروخیو را با زوال تن او همراه کرده است: لحظه­ای اساسی در داستان هست که ترخیو از تصرف تن راویِ رمان باز می‌ماند. ترخیو که در تمام دوران حکومتش بر بدن­ها حکومت کرده است و حتی زنان وزرا و اعضای دولتش را نیز به تصرف خود درآورده­است، اینک ناتوانی جسمانیش دربرابر دختری تازه‌بالغ او را به­زانو درمی­آورد. یوسا بدین­طریق می­خواهد ما را متوجه نکته­ای ساده اما بسیار کلیدی کند: حتی قدرت مطلقه دهشت‌انگیز­ترین دیکتاتور­ها مرزی دارد و یکی از مهمترین این مرزها مرگ و زوال تن است. با الهام از فوکو می‌توان گفت تروخیو پیش از این که ترور شود به مرز حکومت خود رسیده بود چرا که «مرگ لحظه شکست قدرت است».

کوندرا نویسنده­ای که در تمام زندگیش بار جراحت استبداد کمونیستی را  به دوش کشیده است در جایی می‌گوید فضاحت­های رژیم­های استبدادی فضاحت­هایی انسان­شناختی نیز هستند. این رژیم­ها هرچقدر هم که ددمنش و درنده­خو باشند نمی­توانند چیزی را فراسوی امکانات انسانی بر مردم خود تحمیل کنند: آب دهان هیچ انسانی بیست متر به هوا نمی‌رود حتی اگر استالین بخواهد. اما دیکتاتورها همواره می‌خواهند از این محدودیت­ها بگریزند. آنان در طلب شکستن همه­ی مرزهای قدرت اند، می­خواهند از تنی محدود که سرانجامش مرگ است بگریزند و به جاودانگی به ­نهایت منطق استیلا دست­یابند. پس وجهی ملانکولیک و شاعرانه در استبداد نهفته است: همان­گونه که شعر قواعد زبان و رابطه سرراست دال و مدلول را به­هم می‌ریزد و بدین­طریق از محدودیت­های زبان روزمره می‌گریزد، دیکتاتور هم می­خواهد از محدودیت­های تنانگی قدرت بگریزد و به چیزی استعلایی، فراسوی همه­ی مرزهای بشری تبدیل شود. اما می­دانیم که چنین چیزی ممکن نیست. پس در هر استبدادی بنا به تعریف کلاسیک فروید در مقاله­ی «ماتم و مالیخولیا» همواره عنصری ملانکولیک وجود دارد: ملانکولی از دید فروید ناممکنی گذرا به سوی ابژه­ی از­دست­رفته و خواسته شده است.

رمان زندگی جای دیگری ستِ کوندرا نقدی کوبنده است از این شاعرانگی نهفته در حکومت­های استبدادی. او بیش از این که ولتر یا مارکس را مسوول استالینیسم بداند، انگشت اتهامش را به سوی شاعرانی همچون رمبو می گیرد. نیمه­ی دوم قرن بیستم مملو از متفکران و منتقدانی است که بر پایه­ی همین مضامین به هر­آن­چه انقلاب و شورش علیه قدرت است حمله کردند و آن را با نام­های مختلفی همچون رمانتیسم و ملانکولی و سیاست غنایی محکوم کردند. در این حمله لیبرال­ها در صف مقدم ایستادند. ریچارد رورتی یکی از برجسته ترین آنها بود: فیلسوفی لیبرال که اتفاقاً همدلانه به شماری از متفکران چپ‌گرا می نگریست، اما در­نهایت به آنان گوشزد می کرد که بیاید این تفکیک لیبرال را میان عرصه­ی خصوصی و عمومی را جدی بگیریم. در عرصه­ی خصوصی می توانیم تا دل­مان می­خواهد ملانکولیک و شاعرانه باشیم و در پی والایی و ژرفا، اما در عرصه­ی عمومی باید با رجوع به عقل سلیم همین سیاست لیبرال معمول را بپذیریم که چیزی نیست جز جدال دموکرات­ها و جمهوری­خواهان. او به ما هشدار می­دهد که اگر دست از پا خطا کنیم و آن­چه را که او ارزش­های خصوصی می­خواند به عرصه­ی عمومی بیاوریم باید منتظر فاشیسم باشیم.

اما اکنون در آغاز قرن بیست و یکم پیامد استیلای این نوع سیاست را می بینیم: انحطاط و سقوط  تخیل سیاسی تا سر حد انحلال هر­گونه تجربه­ی نو و گشایش تازه در آن. آیا این نقد بر­حق بوده است؟ آیا ما سرانجام در دوراهی «لیبرالیسم یا فاشیسم» ایستاده­ایم؟

اشتباه اساسی این نوع تفکر این است که قدرت را چیزی یکپارچه و منسجم و همواره منفی  کم و بیش مترادف با استیلا la) domination) می­بیند و تصور می­کند صورت‌بندیی مشروع از استیلا وجود دارد که همان حکومت لیبرال است و صورتبندی­هایی نامشروع که می­تواند در هر گونه فراروی ملانکولیک و شاعرانه از آن (صورتبندی مشروع ) ریشه داشته باشد. درست است که فرودستان در رابطه­ای استیلا­گرایانه با حاکم هستند اما این استیلا وجهی از فرایند گسترده­تر قدرت است. و دقیقاً به دلیل همین عدم تجانس، ملانکولی حاکم با ملانکولی فرودستان از اساس متفاوت است. حاکم می­خواهد از مرزها و محدودیت­ها بگریزد برای ساختن تمامیتی بی‌شکاف و اینهمان با خود، و در یک کلام برای استیلای بیشتر. اما فرودستان در لحظه­ی شورش رهایی بخش دقیقاً در مرز همین شکاف­ها می­ایستند و با پیوند­زدن آنها به هم می­خواهند به فراسوی تمامیت حاکم، حدود و قواعد آن بروند. اگر به چنین تفاوت مهم و به­ظاهر ساده­ای توجه نکنیم، نیروی رهایی­بخش همه­ی جنبش­های انقلابی را به دولت­های پس از جنبش و یا عمل این یا آن سیاستمدار فرومی کاهیم و با این کار ما نیز با آن سرکوب­گرانی همراه می شویم که همواره از ادامه­ی فرایند رهایی­بخشی وحشت می­کنند و انرژی مرزشکنانه­ی آن را سرکوب می کنند.

پس باید گفت که اتفاقاً هر جنبش رهایی­بخشی روحی ملنکولیک و شاعرانه دارد: خواست آزادی درست از لحظه­ای آغاز می شود که سوژه به­گونه­ای مطلقاً­ شاعرانه­ـ ­زیبایی‌شناسانه می‌خواهد از خودش فرا رود. و این دقیقاً لحظه­ای است که سوژه دیگر صرفا بازتولید شده­ی استیلا نیست. جنبش سبز به این معنا جنبشی شاعرانه و ملانکولیک است، چنان که انقلاب پنجاه و هفت بود. ساده­انگارانه است که این انقلاب را صرفاً رجوعی واپسگرایانه به دین بخوانیم: مذهب شیعه به عنوان مذهبی تماماً ملانکولیک ( که عمدتاً در تراژدی عاشورا خود را متجلی می کند) به زبانی عمومی بدل شد برای نوعی فراروی از تمامیت حاکم. همین ویژگی بود که روشنفکرانی مثل فوکو را مجذوب خود کرده بود. آن فرایند رهایی­بخشی اما در ادامه ـ به دلایلی که اینجا مجال پرداختن به آنها نیست ـ  ازحرکت بازایستاد. جنبش سبز گویی دوباره آن حرکت را به شکلی دیگر و البته عالی­تر احیاء کرده است. البته مقصودم این نیست که این جنبش تنها زائده­ی انقلاب پنجاه و هفت است. جنبش سبز بی­شک هویتی مستقل دارد. آغاز آن اما اتفاقاً از همین مفهوم مالارمه­ای «اندوه تن» بوده ­است. تن­هایی که زیر ضرب انواع سرکوب‌ها بوده­اند (گشت ارشاد فقط پیش- پا- افتاده‌ترین نمونه آن بود)، ناگهان تجربه­ی فردی و لحظه ای­شان را از محدودیت و میل، به فرا­رفتن از آن (به قول بنیامین به تجربه­ی جمعی) بدل کردند.

این جنبش نه از اندیشه­ی انتزاعی مثل حقوق بشر یا دموکراسی، بلکه از خواست آزادی در معنایی انضمامی و تنانه آغاز شد. جنبش سبز شعر ملنکولیک تن­های متحدی­ست که در مرزشکاف­ها و ازجادررفتگی­ها می­ایستند و به فراتر می نگرند. و این جاست وجه رهایی­بخش آن. پس به قول مالارمه باید گفت: «لیک ای دل من به آواز ملاحان گوش سپار!»

dv-logo

نظرات بسته است.