«ویزیتور»، جادهای دوطرفه
نیکو سرخوش
به نظر میرسد که فیلم ویزیتور [۱] نیمی از ملاط را برای خوانشی رانسیری فراهم میکند. فیلم با زندگی والتر، استاد دلمردهای آغاز میشود که همسر خود را از دست داده است، در دانشگاه اقتصاد تدریس میکند، موسیقی کلاسیک گوش میدهد و میکوشد تا پیانو بیاموزد. استادی عبوس، سختگیر و بیتفاوت نسبت به دانشجویاناش و غیرمنعطف نسبت همکاراناش. هیچ چیز دلپذیری در زندگیاش نیست. حتا تلاشاش برای یادگیری پیانو ناکام میماند و معلمهی پیر به خود اجازه میدهد تا او را برای یادگیری پیانو «پیر و بیاستعداد» بخواند. زندگی او ملالتی است آشنا برای طبقهی متوسط یا مرفه جامعه: «وانمود میکنم کار میکنم… اما هیچ کاری نمیکنم». اما این دانشگاهی آریستوکرات در واقعهای با زوجی عربـآفریقایی آشنا میشود. مردمانی که به روایت رانسیر معرف demos یا همان فاقدان حق جامعهاند که در نظام پولیس سهمی ندارند، آنهایی که به سهولت «مجرم» و «تروریست» خوانده میشوند و از عدالت در نظام اجتماعی-سیاسی سهم نمیبرند. جماعتی که آرمانشان چیزی نیست جز برابر شمرده شدن و «تعلق داشتن» به مکانی که به آن مهاجرت کرده اند. همان کسانی که صدایشان به گوش نمیرسد، دیده و شمرده نمیشوند: مهاجران، کارگران مازاد، مطرودان، پناهندگان، فرودستان همان بخش «بدون سهم جامعه» یا به عبارتی «همان ]هیچ[ی که در سامان جامعه اصلاً به حساب نمیآیند، اما نمایندهی کل»اند و «تجسم بیواسطهی جامعه»، [۲] کسانی که صاحبان اصلی حقاند، پابرهنههایی که وارثان اصلی انقلاباند! چه به گفتهی رانسیر«حق از آن کسانی است که فاقد حقاند» [۳].
تارک و زینب دو مهاجر غیرقانونی در ایالات متحدهی آمریکا هستند: «ما غیرقانونی هستیم»، «ما شهروند نیستیم». این دو مهاجر غیرقانونی یا در فلسفهی رانسیر همان خلاف the Wrong جامعهاند که بهسهولت طرد و نفیبلد میشوند، همان حفرهنشینانی که در کالبد جامعه به حساب نمیآیند، اما معرف کلاند. حاشیهنشینانی که از آنجاکه حقی در نظام پولیس و «هیچ صلاحیتی برای حکمرانی ندارند»، پس صاحبان اصلی قدرتاند و برخورداری از این حق، تنها و تنها، حق مسلم آنان است [۴]. پس کنش راستین یا بهعبارت دقیقتر سیاست ناب از سوی همین افراد یا در روایت ژیژکی از دل حفره یا همان هیچ صورت میگیرد، آن هم در جهت حرکت به سمت حوزهی نمادین یا پولیس، حوزهای که قلیلی استثمارگر بر آن تسلط یافتهاند و کثیری (demos) که نمایندهی کلاند، از «مزایای» آن بیبهره ماندهاند. رانسیرْ در نقدش به آرنت، آرنت را وارونه میخواند و صاحبان اصلی حق را نه پولیسنشینان بلکه آنانی میداند در ساحت خصوصی ساکناند. از اینرو در روایت ژیژک از رانسیر، امر واقعْ حوزهی خصوصی میشود و مسکن پرولتاریا، و امر نمادینْ همان حوزهی عمومی است، یا فضای سیاسی که باید «با برهم زدن نظم موجود» وارد آن شد و بورژواهای جدید یا همان «صاحبان قدرت»، «گروه سالاران» و «حاکمیت نخبگان» را از آن بیرون ریخت، و در آن جا نظم خود را مستقر کرد. از همینرو الگوی رانسیر برای اقدام به کنش سیاسی راستین عبارت است از برقراری اتصالی کوتاه میان امر واقع و نمادین، میان حوزهی خصوصی وعمومی؛ اتصالی که به موجب آن به یکباره پیوندی میان امر جزئی و کلی برقرار شود؛ و تقاضایی جزیی بتواند دست رد به سینهی کل قدرت موجود بزند. تقاضایی در جهت بهحساب آمدن، دیده شدن، شنیده شدن و سرانجام در مقام شهروند شناخته شدن. ازاینرو سوژهی سیاسی در معنای رانسیری دارای موقعیتی ممتاز، ثابت و انتولوژیک است؛ موقعیتی که بهسهولت برای نظریهپرداز سیاسی قابل شناسایی است. و در تحلیل نهایی، نزاع سیاسی چیزی نیست جز پرسش از اینکه «چه کس سخن میگوید و چه کس سخن نمیگوید». [۵]
پس بنا به قاعدهی رانسیر، والتر نمایندهی آریستوکراسی است، یعن همان قلیلی که همواره از مزایای نظام پولیس بهرهمندند. همان شهروندـنخبهگانی که همواره دیده و شنیده میشود، سخن میگویند و دیگران را به طرفهالعینی طرد میکنند و از اتاق کارشان بیرون میاندازند؛ شهروندان درجه یک و حقسالار نظام پولیس که هرگز کنشگران راستین سیاست ناب محسوب نمیشوند. اما در مقابلِ این بورژوازی بدنام، ما شاهد کنش مأیوسانه اما مبارزهجویانهی تارِک برای شنیدهشدن و به رسمیت شناختهشدن هستیم حرکتی در جهتِ ازحاشیه به مرکزآمدن و از حقوقِ نداشته برخوردارشدن: «میخواستم به نیویورک بیایم تا نوازنده شوم». حرکتی بهحق از جانب یکی از اعضای جامعهی demos، عضوی که در مقام یک مهاجر غیرقانونی در نظم موجود بهحساب نمیآید و بهسهولت در مقام یک فاقدِ حق دیپورت میشود. ازاینرو، فلسفهی رانسیر قادر است تا به نحوی در رویکرد مبارزهجویانه و کنشگرانهی این زوج سهیم شود.
لیکن نیم دیگر ویزیتور معطل میماند و جایی در رویکرد سیاسی رانسیر نمییابد. چه در اندیشهی سیاسی رانسیر جایی برای مقاومت و تلاش مبارزهجویانهی والتر، این استاد مرکزنشین و برخوردار از مواهب پولیس وجود ندارد. اما والتر در مقام نمایندهی آریستوکراسیِ حقسالار، به ناگاه در مواجه با این زوج مهاجر، یا به عبارت دقیقتر در ترکیب با زینب - تارک - مونا از موقعیت خود قلمروزدایی میکند. او در معنای دولوزی نمایندهی اکثریت است، «مرد سفیدپوست اروپایی غیرهمجنسخواه که به زبان رسمی و استاندارد سخن میگوید» [۶]، مرفه است، موسیقی کلاسیک گوش میدهد، تمرین پیانو میکند و در دانشگاه اقتصاد تدریس میکند. اما در عوض، فلسفهی دولوز برای او و رویکرد رهاییبخشاش به زندگی جایی باز میکند. والتر حرکتی را به سمت مولکولیشدن، اقلیتشدن وکوچگردی آغاز میکند. او پیانوی خود را میفروشد، به جای موسیقی کلاسیک به موسیقی سیاه گوش میدهد، در خیابان طبل مینوازد، روی داشبورد ماشین ضرب میگیرد، عاشق میشود و در پایان در حالیکه لبخندی حاکی از سعادت بر چهره دارد در ایستگاه زیرزمینی مترو بر طبل کوچگردی میزند. اما درمقابل، مادرِ تارک ــ این زن سوریهای تبارــ از گوشسپردن به موسیقی کلاسیک لذت میبرد و برای دیدن اپرای مورد علاقهاش هیجانزده میشود؛ بهعبارتی او از تمامی آن عناصر و دلمشغولیهای طبقهی اشراف و سفیدپوستِ اروپایی خرسند میشود. از اینرو بهسختی میتوان تلاش زینب-تارکـ مونا را ـــ در مقام مهاجر غیرقانونی ـــ برای به مرکز آمدن، شهروند آمریکاییشدن و برابرشمردهشدن با آن سفید پوست اروپایی متکلم به زبان استاندارد، حرکتی رهاییبخش در فلسفهی اقلیتشدگی دولوز دید. حرکتی که بیشک در نوع خود حرکتی رهایی بخش است. قلمروزدایی برای این زوج افریقایی-عرب به معنای شهروندشدن و از موقعیت خارجی بهدرآمدن است. اما این قلمروزدایی بههیچرو به سمت اقلیتشدن یا به عبارتی به سوی کوچگردی نیست؛ بلکه در جهت قلمرو یافتن و مسکن گرفتن است: نه به سمت انحرافی از هنجار بلکه تلاش برای ادغام در هنجاری مسلط. ازاینرو، رویکرد اقلیتشدگیْ قادر نیست به هیچ رو پاسخ مناسبی به موقعیت خاص این زوج عرب-آفریقایی و تلاش رهایی بخششان ارائه دهد. درحالیکه برای زیستِ والتر پاسخی است ممتاز و امکانی است تکین برای مبارزه و رهایی؛ امکانی که این بار فلسفهی رانسیر از نخبگانی همچون والتر دریغ میکند.
نقطه قوت دولوز در برابر رانسیر در این است که او برای سوژهی رهاییبخش موقعیتی انتولوژیک ترسیم نمیکند. سوژهی سیاست دارای هیچ ویژگی ماتقدمی نیست. البته رانسیر میکوشد با طرح مفهوم «سوژهشدن»، و با توجه به گرایشاش به فوکو [۷]، از این تلهی انتولوژیک بگریزد. اما سنت آلتوسری که بهواقع به آن تعلق دارد و به عبث تقلا میکند از آن فاصله گیرد، او را در این راه ناکام میگذارد. چه فاقدان حق در جامعه، این مطرودان، این مهاجران غیرقانونی، این کارگران مازاد … بهسهولت قابل شنایی و رمزگذاریاند، بهویژه از سوی نخبگان سیاسی! اما دولوز نیز همچون رانسیر خط سیر مبارزه و پیکان سیاست را ترسیم میکند، هر چند با جهتی کاملاً متفاوت. در قلمروزدایی دولوزی، کنش رهاییبخش در جهت حرکت به سوی اقلیتشدن است، بدلشدن به صدایی نه چندان قابل شنیدن، همچون نجوای کافکا در ادبیات اقلیت. اما در رانسیر قلمروزدایی و به مرکز آمدن در جهت به گوشرسیدن است ـــ بر صحنهی پولیس گام نهادن. و این به گوشرسیدن به وقوع نمیپیوندد، مگر با پیروی از قواعد نظام اکثریت. یا آن گونهکه خود رانسیر صورتبندی میکند: دموس برای بهگوش رسیدن و مبارزه راهی ندارد جز بهرهگیری از همان ابزارها و سلاحهای موجود در نظم پولیس.[۸] دایرهای معیوب، چه هیچ ضمانتی نیست که این حاشیهنشینان یا این پابرهنگان سیاسی پس از به مرکزآمدن و برهمزدن نظم موجود ــــ در عین برخورداری از همان ابزارها و سلاحهای پولیس ــــ، خود به رانتخوارهای مرکزنشین بدل نشوند. کافی است مرور کنیم تاریخ را، در نقاط دور و نزدیکاش، تا برای مثال به یاد آوریم که چگونه سوژهی رهاییبخش انقلاب فرانسه شتابان به سوژهی رژیم وحشت بدل شد.
اما ویزیتور جادهای است دوطرفه ــ دستکم دوطرفه! ویزیتور ماجراجویانه به تمامی عرصهها سَرک میکشد. ویزیتور تصمیمی است اخلاقی و از این رو کاملا بومی در جهتِ شدن، اما بدون هیچگونه خط نشانی به سوی اقلیت یا اکثریت شدن، کل به جز یا جز به کل؛ چرا که زیست و استراتژیهای آن خط نشان نمیپذیرد. ویزیتور از هر راهکار پیشینی برای عمل و از هر آرمان جهانشمولی برای آینده بَری است. سیاست در ویزیتور هم انقلابی است و هم مصالحهگر. ویزیتور نمایشگر کنشی سیاسیـ اخلاقی در معنای فوکویی است: کنشی فاقد هرگونه آیین و تدبیرِ ازپیش رقمخورده و بدون هیچ سوژهی ماتقدمی. کنشی رهاییبخش در جهت «ابداع خود بهمنزلهی یک اثر هنری» [۹].
۱/ ویزیتور، ۲۰۰۸ به کارگردانی تام مککارتی.
۲/ اسلاوی ژیژک، اسلاوی ژیژک، “ژاک رانسیر و سیاست رادیکال»، صالح نجفی، گام نو، ۱۳۸۴/
۳/ Jaques Ranciere, ” Who is the Subject of the Rights of Man?” on http://jdeanicite.typepad.com/i_cite/2 005/12/ranciere_who_is.html
4. Jacques Rancière, “The Thinking of Dissensus: Politics and Aesthetics”, on http://arditi.googlepages.com/Ranciere_Response.pdf.
5. همان.
۶/ Deleuz & Guattari, A Thousand Plateaus, trans. Brian Massumi ( London & New York: Continuum 1992), P.116.
7. Jacques Ranciere, The Politics of Aesthetics, trans. Gabriel Rockhill (London: Continuum 2004), p.50.
8. Jacques Rancière, “The Thinking of Dissensus: Politics and Aesthetics”.
9. Michel Foucault, ‘On the Genealogy of Ethics’, The Foucault Reader, ed. Paul Rabinow (New York: Pantheon Books, 1984), p. 351.
نظرات بسته است.

