دربارهی مفهوم برگسونی «عرفان»
محمد ایزدی
عرفان همان الهیات نیست، همانطور که متافیزیک یا اخلاقیات نیست. غالباً ابهام چندلایهای حول این مفاهیم یا حوزهها، چه در تلقی عرفی از آن، چه در سطوح تخصصیتر شکل گرفته است. وقتی از متافیزیک سخن بهمیان میآید آن را مترادف علم فراطبیعی یا ضد علم تجربی، یا چیزی درگیر با امر لاهوتی میدانند. در فلسفه بحثهای فراوانی بر سر «ماهیت» حوزه متافیزیکی درگرفته است، از ارسطو تا کانت، از فلسفههای انگلیسی تا هایدگر و پیرواناش. الهیات (theologie) نیز بههمین ترتیب است، الهیات را یا هممدلولِ «عرفان نظری» یا متافیزیک در معنای وسیعاش میدانند. وضع الهیات تاحدودی روشنتر است، زیرا همانطور که به ظاهر نمایان است الهیات به حوزهی «خدا» میپردازد، حال خدا به چه معنایی به کار میرود، به مفهوم خدا مربوط میشود، نه علم الهیات. خدا میتواند معنایی حلولی یا درونماندگار داشته باشد، همچون خدای اسپینوزایی، میتواند متعالی باشد، چون خدای مسیحی. به هرترتیب، الهیات «علم خدا» است، خواه ماتریالیستی باشد، خواه ایدئالیستی. تشویش مفهومی مضاعفی که پدید میآید، گریبان مفاهیمی چون «ماده»، «اصالت ماده»، «ایده» و «ایدئالیسم» را هم گرفته است، و سبب میشود وقتی به الهیات هگلی اشاره میکنیم، بهناگاه آن را ایدئالیستی بخوانیم، بیآنکه درک دقیقی از ایده و ماده داشته باشیم.
عرفان (mysticisme) که در زبانهای مختلف تقریباً معادل همان واژه لاتینیاش بهکار میرود، معانی مختلفی دارد و آن را با کارکردهای متفاوتی بهکار برده اند. بیشتر استعمال «عرفان» اینگونه بوده است: «باور به اتحادی نزدیک و مستقیم روح انسانی با اصل بنیادی هستی، اتحادی که وجهی از وجود و وجهی از شناخت را بیرون و برتر از وجود و شناخت متعارف شکل میدهد.» لذا در همین معنای متعارف عرفان در ردیف الهیات یا متافیزیک قرار نمیگیرد، و متعلق به باوری است که تاریخ آن به پیش از آغاز ادیان اصلی، اندیشهی یونانی و حتا اندیشههای شرقی میرسد. عرفان در این معنای خاص باید ذیل اندیشهی دینی تحلیل شود، و آنگونه که رانزولی معتقد است، مفاهیمی چون «عرفان نظری» یا «عرفان فلسفی» چندان مناسب نیستند، در عوض کاربرد «ضدعقلگرایی»، «شهودگرایی» و «اصالت حسیات» برای این «باور» تاریخی بهترند.
عرفان بهمعنای روانشناختیاش، شامل انفعالات، تصورات عقلی و اخلاقیات انسانی نیز بهکار رفته است، آنچه مشتمل بر حالات روانیِ مرتبط با این باور است. اما در معنای متفاوتی که بالاخص برگسون در میان فلاسفه به آن اشاره میکند، عرفان ذیل مفهوم «امر عرفانی» (mystique) قرار میگیرد و دلالتی زیستی و اجتماعی دارد، عرفان با «کل» سروکار دارد. این عرفان بدین معنا مفهومی اجتماعی- اخلاقی است که با فشار اجتماعی پیوند میخورد، همانگونه که موجود زنده با غریزه مرتبط است. برگسون در «دو سرچشمهی اخلاق و دین» این رابطه را با رابطهی عقل و غریزه در موجودات زنده (کتاب «تکامل خلاق»، نقد تکامل داروینیستی) متناظر میکند. به هر ترتیب، آنچه در اینجا مهم است اشاره برگسون به مفهومی کلیدی است، «عاطفه» (émotion). عاطفه از این بابت مهم است که ماهیتاً از «عقل» و «غریزه» متفاوت میشود. دولوز چنین مینویسد: «تنها عاطفه است که ماهیتاً هم از عقل و هم از غریزه متفاوت است، هم از اگویسم عقلی و فردی و هم از فشار اجتماعی شبه-غریزی» [۱]. این عاطفه حتا ایدهها را خلق میکند، و چیزی جز تصور ما از چیزها ست. ذکر این نکات از آنرو اهمیت دارد که برگسون عاطفه را خلاق میداند، موضوع آن دیگر تولید احساسی در ما نیست، «وقتی موسیقی مینوازد، موسیقی دیگر مفهوم انسان است، کل طبیعت است که مینوازد» [۲].
لذا عرفان در این معنای زیستیاش دیگر مسأله انسان نیست، انسان خود در «کل»ی جای دارد که عرفان شیوهی بیان آن است. دولوز در نقلی غیرمستقیم در فصل پایانی «برگسونیسم» میگوید: «روحهای بزرگ، در معیاری وسیعتر از فلاسفه، روحهای هنرمندان و عارفان است. در حالت حدی، این امر عرفانی است که کل خلقت را به نمایش میگذارد، او بیانی از آن را خلق میکند که کفایتاش به اندازه پویاییاش است.» محرک او، و البته فیلسوف عاطفه است، نه ایدهها یا تصورات. «فیلسوف وقتی به تأثیر از عاطفه، خطوطی را استخراج میکند که پیشتر ترکیبهای دادهشده در تجربه را تقسیم کرده بودند.» به تعبیر دولوز، برگسون میخواهد در دوردست نقطه نهفتهای را نشان دهد که تمامی این خطوط به یکدیگر میرسند. «همهچیز چنان روی میدهد توگویی آنچه در شهود فلسفی نامتعین است در شهود عرفانی به نوعی تعین نو نائل میآید.» یعنی احتمال فلسفی به ایقان عرفانی میرسد [۳]. این یقین بهمعنای گذار از جهان شکیات فلسفه به جهان بدیهیات عرفانی نیست (آنگونه که معمولاً در نسبتِ فلسفه و عرفان میگویند)، عرفان گسترش یا حد وجوهِ روشِ فلسفی است، آنجا که روش شهودی آغاز میشود.
این نگرش به عرفان تأیید «آریگویی» به زندگی است، به این معنای مشخص که زندگی برای امر متعالیتری قربانی نمیشود، زیرا «جهان» بهمثابه «کل» جهانی در سرحدات خود نیست، جهان همان است که هست، و این جهان در تمامیتاش تأیید میشود. لذا وقتی سخن از هنر و رهاییبخشیاش به میان میآید، دیگر نباید حرفی از «هنر عرفانی» مثلاً نزد کاندینسکی یا روتکو بزنیم، زیرا هنر خود عرفانی «است». ایدهی بنیادین عرفان چنین است: این تصاویرند و نه مفاهیم که واقعیت را به ما «میدهند»، باید از اشیاء محسوس و تصورات عقلی گذشت. لذا هنر بهشرطی که هنر باشد در بیشینهترین توان ممکن میتواند زندگی را تداوم بخشد، خواه این هنر عرفانی باشد یا غیرعرفانی، بهمعنای پیشین. بسیاری از آثار بزرگ هنری، اعم از قطعات شاهکار موسیقی، فیلمهای تاریخساز و نوشتههای ادبی بر این صورت عرفان صحه گذاشته اند. نویسنده یا هنرمند، فیلسوف یا عارف در «بالای زندگی» قرار دارد، او بدون درکی از «کل» نخواهد توانست خطوط تجربهای را که دولوز بدان اشاره میکند تشخیص دهد. چنین سطحی از زندگی قطعاً عرفانی باید باشد، زیرا از سطوح مفهومی یا عقلی فراتر میرود. امر عرفانی نه مفهومی روانشناختی ست، نه متافیزیکی، زیرا بر این دو مقدم است، امر عرفانی امر زیستی است.
[۱] Deleuze, Le Bergsonisme, p. 116.
[2] Bergson, Les deux sources de la morale et de la religion, 1932, p. 35-36.
[3] Deleuze, Le Bergsonisme, p.118.
نظرات بسته است.
