شوند
افشین جهاندیده و عادل مشایخی

وضعیت، امکانِ تغییرِ وضعیت: فاشیسم و امکانِ زیستن بهشیوهای غیرِ فاشیستی. «شوند» فضایی است برای اندیشیدن به این مسئله. فاشیسم نه رخدادی منجمدشده در برههای از تاریخ، بلکه «نسبتی» است که اکنونیتِ ما را ساختهاست؛ نه دشمنی فراسوی مرزها، بلکه خودِ کنونیِ ما؛ نه شکل قدیمیِ فاشیسم بهصورتِ سیاست و اقتصاد جنگی، بلکه فاشیسمی نو در قالب تفاهمی ملی و بینالمللی برای امنیت، برای مدیریت «صلح»ی بههمان اندازه دهشتناک، بههمراه سازماندهی مرکزیتمند تمامیِ خْردهترسها و تمامی خردهاضطرابهایی که از هر یک از ما خردهفاشیستهایی میسازد آمادهی خفهکردن هر چهره و هر گفتار اندکی قوی، اندکی شدید در خیابان، در محله و در هر مکانی. چرا در مناسباتِ قدرت جا خوش کردهایم؟ چگونه میتوان عاشقِ قدرت نبود؟ در میانِ هیاهوی «دیوانسالارانِ انقلاب»، «خدمتگزارانِ مدنیِ حقیقت» و «تکنسینهای میل»، و در سکوتِ سنگینِ «صاحبمنصبانِ قصرِ فلسفه»، میشل فوکو و ژیل دلوز از معدود مؤلفانی، و البته نه یگانه مؤلفانیاند که باآنهامیتوان به صورتبندیِ دقیقِ این مسئله و تلاش برای پاسخگویی بدان پرداخت.
دورانی که در آن زندگی میکنیم، اکنونِ تاریخیِ ما، اکنونی که تعیینِ مرزهای تقویمیِ آن، نه آغازگاه بلکه نتیجهی تأمل است، دورانی است ازیکسو برساخته از انگارهی قانون که عرصههای گفتار علمی، سیاسی و حتا فلسفی را درنوردیده است، و ازسویدیگر، تجسمیافته در فضاهای حبس، مدیریت و کنترل که امکانِ تعالی را به توهمی سودمند بدل کردهاند. با استفاده از جملهی هایدگر، میتوان گفت در زمانهای اینچنین «دیگر نمیاندیشند»، بلکه قانونی/غیرقانونی (و گاهی بنابر فرض فراسوی این دورِ باطلِ قانون/ بیقانونی ولی درواقع، همچنان بر اساسِ آن) عمل میکنند. هوادارنِ علم جامعه را واقعیتی مستقل میدانند که قوانینی عینی بر سازوکار یا حیاتِ آن حاکم است؛ برای شناخت قوانینِ حاکم بر جامعه و ادارهی آن باید از رویکردِ انتقادی چشم پوشید و مانند یک شیمیدان یا زیستشناس به کشف و بازنمایی قوانینِ عینی پرداخت و همگان را به سعادت رهنمون شد (شبانکارگی مدرن). در این میدان که میدان آزمایش و پژوهش علمی است، روشنفکران، بهویژه اهل فلسفه را کاری نیست؛ دانشمندانِ علم سیاست، جامعهشناسان و نیز سیاستمدارانِ اهل علم بازیگران راستینِ این عرصهاند، چرا که فقط ایشان میتوانند و صلاحیت دارند دربارهی «مدل»های سیاسی بهشیوهای علمی بحث کنند. مدافعانِ حقوقِ بشر از بشریتی جهانشمول سخن میگویند که مرجعِ نهایی استنباطِ ضوابطِ حقیقتاًٌ عام است، و طبیعتِ بشر را مبنایی تلقی میکنند برای تأسیسِ اخلاقی جدید. در این چارچوب، رسالتِ اندیشه کشفِ طبیعتِ راستینِ بشر و فراهمآوردنِ امکانِ ابتنای قانون بر ضوابطِ اخلاقی است. تحلیلگران عرصهی سیاست بهجای آنکه بپرسند چه نوع از تکنیکهای سیاسی و کدام تکنولوژیهای حکومت در چارچوب مصلحتِ دولت بهکار بستهشده و توسعه یافتهاند، اغلب در تحلیل نقش دولت، یا بر نهادها (ارتش، دستگاه اداری، بوروکراسی) و قماشِ مدیران این نهادها متمرکز میشوند یا بر نظریهها و ایدئولوژیهایی که بهمنظور توجیه یا مشروعیتبخشی به وجود دولت تدوین شدهاند، و بدینترتیب دربرابر ظهور فاشیسم و اردوگاههای احباری مبهوت میمانند و از وضعیتی آخرزمانی سخن میرانند. حواریونِ پولسیمآبِ سیاستِ ناب (کسانی چون آلن بدیو، ژاک رانسیر و اتین بالیبار) قدرت را به دولت، جامعه را به قانون و نیرو را به خشونت فرو میکاهند و زمینِ مناسباتِ تولید/ قدرت/ میل را به شوقِ ملکوتِ حقیقت ترک میگویند، اما سرانجام با پشت کردن به «نقدِ اقتصادِ سیاسی» در دامِ «متافیزیکِ فقدان» گرفتار میآیند.
یکی دیگر از ویژگیهای زمانهای که در آن زندگی میکنیم، یکی دیگر از مؤلفههای اکنونیت ما، سیطرهی بیچونوچرای تجربهی زیسته است. فقط ایدهها و احوالی را معتبر و قابلِ اعتنا بهشمار میآوریم که ارتباطی قابلِ فهم با «ما» داشتهباشد. به بیانِ دقیقتر، ایدهها و احوالی که در سرگذشتِ ما، سرگذشتی که خوش داریم در موردِ خود روایت کنیم، جایگاهی مقدر یافتهباشند. سیطرهی تجربهی زیسته شاید جلوهای از حکومتِ اصلِ مالکیتِ خصوصی بر زندگیِ ما باشد. فقط ایدهها و احوالی اهمیت دارند که مالِ من باشند. هرآنچه به من، به هویتِ زیستهی من، به سرگذشتِ رواییِ من تعلق ندارد، بیارزش و دورانداختنی است: چیزِ مزاحمی که باید از دستِ آن خلاص شد، امرِ پیشِ پا افتادهای که باید فراموشش کرد، یا شاید زینتِ پر زرق و برقی که با آن میتوان وراجیهای فضلفروشانه را آراست، بیمارییی که باید با انواعِ تراپیها درماناش کرد، دردی که باید تسکیناش داد و دوباره به آغوشِ بازار (بازارِ عقاید و آرا، بازارِ تفریحات، بازارِ وراجیها …..) بازگشت و از اعتبارِ اسنادِ مالکیت اطمینان حاصل کرد. از مواجهه، از برخورد و تصادف، از برخوردِ تصادفی اثری نیست، هر آنچه از حیطهی تقدیر، از حیطهی زمانمندیِ تقدیرِ خطی فراتر میرود، بیاهمیت است. مصونیت از تصادف را قانونِ احتمالات، این همزادِ زودرسِ حسابداریِ دوبل تضمین خواهد کرد.
آیا در این گیرودار میتوان راهی، یا به بیانِ دقیقتر، بیراههای به «خارج» جست (گذاری بدونِ جابهجاییِ مکانی، سفری درجا: شدن)؟ آیا جز پرداختن به علم، استناد به حقوقِ بشر، چسبیدن به فقدان، بهتوحیرت مسیانیستی در برابر وضعیت استثنایی یا پناهبردن به تجربهی زیسته هیچ بدیلِ دیگری وجود ندارد؟ اگر اکنونِ ما، چنان که از فوکو و دلوز آموختهایم، چیزی جز تاخوردگیِ خارج نباشد، هر گونه تلاش برای تغییر از بدلکردنِ اکنون به مسئله آغاز میشود. آثارِ فوکو- دلوز جعبهابزار، یا به بیانِ دقیقتر زرادخانهای است که با اتکا به آن میتوان مقابلِ اکنون ایستاد.
اما با کدام فوکو و دلوز میتوان اکنون را به مسئله تبدیل کرد؟ براساسِ تصویری که از فوکو ترسیم شده است، او کانستراکتیویستی سترون است که جز جارزدنِ گرفتاریِ لاعلاجِ همهچیز در تاروپودِ مناسباتِ قدرت، کاری نمیتواند کرد. فلسفهزداییِ آثارِ فوکو این آثار را به شکارگاهِ جامعهشناسان، مورخان و مددکاران و مصلحانِ اجتماعی بدل کردهاست. تصویرِ دلوز تحتِ سیطرهی گونهای حیاتباوری (ویتالیسمِ) قرنِ نوزدهمی است که در تأکیدِ خود بر شورِ حیات و در تقابل با تفکر، فقط به کار توجیهِ تفننهای هنرمندانه و فراهمِ آوردنِ پشتوانهای برای ژستهایی میآید که هنرمندانِ بهاصطلاح آوانگارد برای پنهانکردنِ بیمایگیِ خود میگیرند. در چنین حالوهوایی است که آثارِ فوکو و دلوز در بهترین حالت در مقامِ فیلسوفانی که فلسفه را واجدِ بعدی سیاسی میدانند، به نسخهی دیگری از سخنپردازی ملالآور در موردِ پلورالیسمِ لیبرال، «هویتِ چلتکه» و «افسونزدگیِ جدید» بدل میشوند که همگان را به تنسپردن به منگیِ سرخوشانهی حاصل از درکِ بیبنیادی و برساختگیِ واقعیت فرامیخوانند.
دلوز به خندهی معروفِ فوکو اشاره میکند، خندهای که در نوشتههای فوکو طنین افکندهاست. این خنده را باید در تقابل با منگیِ سرخوشانهی بودریاری فهمید. درست است که دلوز و فوکو واقعیت را چلتکهای برساخته از بخشها و قطعاتِ مختلف میدانند: بعدِ انظباطیِ جامعهی جدید محصولِ چفتوبستشدنِ عرصههای حبس است و بعدِ کنترلیِ آن را چفتوبستی از گونهای دیگر بهوجود آوردهاست؛ دانش نیز محصولِ چفتوبستشدنِ کردارهای گفتمانی روی کردارهای غیرِگفتمانی است. اما این همهی ماجرا نیست. آنچه برای فوکوـ دلوز اهمیت دارد نه فقط این واقعیتِ چلتکه و مفصلبندیشده، بلکه تکههایی است که با هیچ چیز و هیچ جا چفتوبست نمیشوند، نقطههای تکینی که در خارج (خارجِ مناسبات دانش ـ قدرت) در سیلاناند، قطعههایی که رها از بندِ ارتباط و بازنمایی، عرصههای بستهی حبس و فضاهای گشودهی کنترل را درمینوردند؛ نه فقط «تکینهگیهای گرفتار در مناسبتِ نیرو»، بلکه «تکینهگیهای مقاومت». خندهی فوکویی را در نسبت با همین پارهها باید فهمید. خندهی فوکو نه خندهای بازیگوشانه، نه خندهای از سرِ منگی و سرخوشی، بلکه خندهای از سرِ افسونزدگی است. این افسونزدگی را نباید با افسونزدگی حاصل از واقعیتِ مجازی یا تکههایی که اتفاقی در لباسِ ارلکن تکهدوزی شدهاند، اشتباه گرفت. در این خندهی افسونزده سماجتی هست حاکی از ضرورتی تخطیناپذیر، همان چیزی که ما را «به اندیشه وامیدارد». اندیشهای که نه بازنماییِ جهان و سرخوشی از بیبنیادیِ آن، بلکه دلسپردن به افسونِ پارههایی است که خود را با ضرورتی همسنگِ سرنوشت تحمیل میکنند، مانندِ مزهی مادلنِ خیسیده در چای در جستجوی زمانِ از دسترفته که مزهای است گسسته از اکنون و حاملِ «فشارِ گذشته»؛ تأثری که پیامدِ دل سپردنِ بیقیدوشرط به افسونِ آن، نه تغزلِ نوستالژیک بلکه «جهش بهسوی آینده» است.
«شوند» کوششی است برای یافتنِ سلاحهایی تازه، بی هیچ بیم و بی هیچ امیدی.
نظرات بسته است.